ساقی

قرار است در این مجال اندک شاهد بی قراری های گاه و بیگاه من باشید.دعوتید به جرعه ای غزل در سایه سار مهر و طراوت واعتراض

مجذور درد




مجذور درد . . .
 
چو گِِردابی که دردش را درون سینه می‌ریزد
من آن مَجذور دردم کز دلم آئینه می‌ریزد
بیا ای آفتابِ خفته در خونِ سحرگاهان
که از چشم ِشب قُطبی هزاران کینه می‌ریزد
گرفتم آتشِ بُهتان نگیرد بر سیاووشان
از این سودایِ سودابه غمی دیرینه می‌ریزد
نه‌اشک‌است این‌که می‌ریزدبه‌خاک تَهمتن.هرشب
که خونِ سرخِ سهراب از دلِ تهمینه می‌ریزد
 
فدایِ پایِ آن مردِ هزار آئینه یِ دردم
که از دستانِ پردردش هزاران پینه می‌ریزد
 
تمام روزمان جمعه است شبهامان همه یلدا
به دل ما را غم و دلتنگی از آدینه می‌ریزد
فریبِ خُمره هایِ زَر مخور کین دلفریب پَست
به رغمِ قاب زرین سکه یِ سیمینه می‌ریزد
چه‌سان‌باورکنم‌ساقی‌که صبحِ صادق‌است این شب
چو از جامِ سحر گاهش میِ دوشینه می‌ریزد 
            
                سیروس فتاحی - س.ساقی
۰ ۰

قلعه ضحاک




قلعه ضحاک . . .
           
         پیشکش به همشهری های دردمندم
 
اِستاده با غرورِقرون
با وقارِغار
برقله‌یِ بلند تَبَختُر به افتخار
میراثِ بی بدیلِ تمدن بر اوجِ خاک
بارویِ چاک چاک
این قُله‌یِ بلندِ فرا، قلعه‌یِ ضحاک
 
همرزمِ با صلابتِ هرصبح اش آفتاب
این رایتِ بلندِ سپهر
این سوارِ صُبح
این شعله یِ نهفته به شولایِ پیچ و تاب
این نورِ بردمیده زمنشورِ ایزدی
بر باد وخاک وآب
 
در بزمِ هر شبش اُپرایِ ستارگان 
با چنگِ پیرِچنگیِ این آسمانِ ژرف
با رقصِ زهره و زُحل وسازِ مشتری
دارد هزار شعرِ نهان
صد کلام وحرف
با شور و با شکوه به آوای آذری
 
دیده است دیده اش چه ستم ها چه دارها
ظلمِ سیاهِ مغول‌ها تَتارها
از تازیانِ یاغی و وحشیش مانده است
برچهره جایِ سیلی و برسینه نارها
بارها وبارها
 
گوشش شنیده است
هزاران نوایِ زار
از شیونِ شکستن یک رازِ سَر به مُهر
تاشور و شادی و هنگامه و سرور
با سور وساز تار
در روز و روزگار 
 
برچهر خسته‌اش 
که نشان زمان در اوست
پیوسته ازحوادث تلخ اش شیارهاست
بر سینه‌اش
که لَهیب خزان در اوست
همواره ازخزانه‌ی رنجش غبارهاست
 
دورسرش 
غبارِغمی از زمانِ دور
درچشم روشنش نگهی پرشرار وشور
با ناز وبا غرور
پرواز می‌کنند به سرچشمه‌های نور
بی وقفه وصبور
 
آری به چهره نبینش نَزار و زار
کین شوکتِ هزار
کین قله‌یِ وقار
ای بس سپر شده است
دشنه‌ی دژخیم خوار را
بادش زما درود و سلامی سزا وگرم
آن کهنه یار را
 
دراین هزاره وحشت هزار بار
برسینه غصه‌ی قومش نشسته است
گه ازامید وظفر، روگشاده است
گاهی زبیمِ حادثه 
قلبش شکسته 
همواره خسته است
 
ای قلعه! 
ای دِژمستحکم بلند!
کز اِژدهاکِ اهرِمنت نام کرده اند
ای خوش سِرشتِ اهورا تبارِ پاک
اهریمنان 
به نامِ تو اِبرام کرده اند
 
چون‌کوهِ سنگیِ افسانه هایِ دور
محکم تر ازهمیشه بمان 
برفرازِ دَهر
کزهیبتِ شکوه تو همواره بسته‌اَند
آذینِ افتخار
به پس‌کوچه‌هایِ شَهر
 
ای قُله‌یِ ستم زده!
 ای قلعه‌یِ ضحاک!
اینک که کودکانِ دیارت
به شور وشوق
هرصبحدم دسته گلی از درود و درد
با افتخار 
نثارِ نام بلندِ تو می‌کنند
باری بمان وبماند هزارقرن
نوش محبتی که زجام تو می‌کنند.
 
شهر و دیارتو این هشترودِ سرد
این کوهِ رنج ودَرد
همچون تو، درکشاکش تاریخ مانده است
با چهره‌ای تکیده زسرمایِ روزگار
با دار و با ندار
سوری ندیده وشوری نخوانده است
 
همچون تو تازیانه وشلاق خورده است
تا جان سپرده است
از دستِ روزگارِسیاه و زمانِ تلخ
برچهره اش نشسته غمی هم طرازِقرن
برسینه‌اش فشرده
سکوتی نهانِ تلخ
زان شوکرانِ تلخ
 
اینک چو رمز ورازِ اساطیرِ باستان
درشعر وداستان
در پیچ وتاب غرشِ رعد وخروشِ باد
تنها بمان به یاد
دیرا بِزی به‌آزادی و غرور
همواره برسِتیغِ بلندِ دیارویار
با نام کِردگار
با فخر واقتدار
 
                   سیروس فتاحی_س.ساقی
۰ ۰

سرمایه‌ی ناز



سرمایه ی ناز . . .
 
به هوایِ تو در این کارگهِ شُعبده باز 
حیله ها می کنم ای چشمِ تو سرمایهِ ناز
زلف بگشا و مَکن شکوه ز شب هایِ سیاه
که دراز است بیا آخرِ این قصه دراز
خاطر از کینه تهی دار که این خلوتِ انس
جایگاهِ ملکوت است نه ایجاز و مجاز
 
تا از این دست کندعشوه به زلفِ تو نسیم
نه مرا رویِ نیاز است و نه سودایِ نماز
سر و دستی اگر آن لولیِ شیرین حرکات
برفشاند، شکند رونق این سوز و گداز
لاله یِ خِرقه بسر سوخته داند که زمان
می گشاید ز سویدایِ زمین پرده یِ راز
 
ای صدایِ تو سکوتِ تپشِ پنجره ها
با هیاهویِ ملال آورِ این بیشه بساز
می رسند از مَدَدِ باده ی مستوره به هم
« ساقیا » دستِ من و دامنِ اعجازِ تو باز
            
                سیروس فتاحی - س.ساقی
۰ ۰

کویر



کویر . . .
 
تکه‌ی ابر سیاهی بر سپهر این کویرم
یا کمک کن تا بگریم یا مدد کن تا بمیرم
بس که غریدم نباریدم زمین را شرمسارم
آفتابا همتی کن تا ز دریا جان بگیرم
سربلندی تا ابد با مردمان تشنه کامت
ای کویر ای روح خشکی سر بزیرم سربزیرم
چون عروسی شوی مرده پر زبغضی پایدارم
تا به چنگال سیاه باد پائیزی اسیرم
وقت خوش بادت سر وقتی نسیم صبحگاهی
من ازل‌سان زود زودم یا ابد‌‌سا دیر دیرم
هرچه می‌نالم نمی‌گریم خدا را گو بیایند
می‌رسد بر گوش طوفان ها  اگر بانک صفیرم
خواب دیدم از زمین بر آسمان باریده این بار
بارالها مرحمت کن بار بارانی کبیرم
 
سال ها "ساقی" صراحی گیر دستان تو بودم
دوست دارم جام آخر را زچشمانت بگیرم
            
                سیروس فتاحی - س.ساقی
۰ ۰

زندگی نامه سیروس فتاحی



آنچه برما گذشت . . .


من سیروس فتاحی - س. ساقی در دوم خرداد ماه سال ۱۳۴۳، روستای دامناب از توابع شهرستان هشترود به دنیا آمدم.

تا سوم ابتدایی را در روستای زادگاه‌ام خواندم. سپس بنا به اقتضای شغلی پدرم به شهرک کارگرنشین پابدانا در استان کرمان، مهاجرت کردیم. تا دوم دبیرستان را در پابدانا تحصیل کردم و از سال سوم دبیرستان دوباره به شهرستان هشترود برگشته و تا دیپلم را در شهرستان هشترود تحصیل کردم.

در سال ۱۳۶۴ در رشته‌ی زبان وادبیات فارسی دانشگاه تبریز پذیرفته شدم و تا ترم هشتم ادامه دادم. ترم هشتم به‌دلیل فعالیت‌های سیاسی وادبی دستگیر و از دانشگاه اخراج شدم. با وجود پیگیرهای زیاد از تبریز و تهران، با ادامه‌ی تحصیلم موافقت نشد.

درسال ۱۳۶۹ به تهران آمدم و با عده‌ای از دوستان هم‌فکرم ابتدا در نشر و پخش کتاب فعالیت کرده و در ادامه با انتشار ماهنامه «دریچۀ گفتگو» فعالیت مطبوعاتی و روزنامه‌نگاری خود را، در سمت مدیر سرویس ادبی و صفحه‌ی شعر، و یکی از عوامل اجراییِ مجله، آغاز کردم.

بعد از انتشار ۷ شماره، که با فشارهای زیادی از طرف ارشاد و عوامل امنیتی همراه بود، مجله تعطیل و پروانه‌ی انتشارش لغو گردید.

بعد از تعطیلی «دریچۀ گفتگو»، مدتی در شورای سردبیری ماهنامه‌ی «فرهنگ و توسعه» با این نشریه همکاری داشتم و هم‌زمان به‌عنوان مدیر اجرایی «فصلنامۀ هستی»، با مدیریت مسئولی زنده‌یاد استاد دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن مشغول فعالیت بودم.

مدتی بعد، با یک قرار جعلی از طرف نیروی‌های امنیتی ربوده شدم و به زندان افتادم.

بعد از آزادی، مدتی به‌عنوان یکی از عوامل اجرایی و ناظر چاپ با ماهنامه‌ی «ایران فردا» به مدیریت مسئولی زنده‌یاد مهندس عزت‌اله سحابی، همکاری نمودم.

در سال ۱۳۷۳ به‌همراه هوشیار انصاری‌فر و مهدی قطبی، سلسله‌نشست‌هایی ادبی و هنری را به‌نام «جلسات دیدار» برگزار کردیم، که در آن سال‌های سکوت، در نوع خود کم‌نظیر و قابل‌توجه بود. این نشست‌ها با مهمانان و سخنرانانی همچون استاد بهرام بیضایی و زنده‌یادان سیمین بهبهانی، دکتر رضا براهنی، هوشنگ گلشیری، دکتر محمد حقوقی و نامی پتگر به بررسی مسائل روز هنر و ادبیات می‌پرداخت.

از سال ۱۳۷۴ با تاسیس شرکت «چاردیز»، موسسه‌ی هنری «آرنگ‌گرافیگ» و موسسه‌ی هنری «آراگرافیک» به فعالیت مطبوعاتی و بیش‌تر تبلیغاتی، ادامه دادم.
در سال ۱۳۷۵ با فرزانه ایران‌فدا ازدواج کردم که حاصل آن دو فرزند به‌نام‌های پدرام ودلارام است.

سرودن شعر را از زمان دانشجویی در تبریز شروع کردم و چند باری افتخار حضور در محضر استاد شهریار بزرگ را کسب نمودم و از دانش اساتید تبریز در حوزه‌ی شعر، از جمله زنده‌یادان استاد عابد تبریزی و استاد یحیی شیدا، بهره بردم.

در تهران نیز با شاعران به‌نامِ زمان، زنده‌یاد استاد هوشنگ ابتهاج، استاد دکتر شفیعی کدکنی، زنده‌یاد فریدون مشیری، زنده‌یاد سیمین بهبهانی، زنده‌یاد دکتر رضا براهنی، زنده‌یاد مفتون امینی و زنده یاد حسین منزوی آشنا شده و از دانش و طبع بی‌نظیر آن بزرگواران بهره‌ها بردم.

من در انواع قالب‌های شعری چون غزل، مثنوی، نیمایی و سپید کار کرده‌ام. اما به قالب غزل و مثنوی دل‌بستگی بیش‌تری دارم.

هم اکنون سه عنوان مجموعه‌ی شعر (غزلیات «نعره‌ی وارون»، نیمایی‌ها «باغ‌های بی‌بهار» و سپیدها «از آیینه و آنگاه») آماده‌ی چاپ و انتشار دارم.
۰ ۰

انتظار مبهم



انتظارِ مُبهم . . .


بیا و پَرده برفِکن که پرده دار مُرده است
به مویه مویه مو بِکن که زلفِ یار مرده است
غبارِ ره به دیده ریز وخاکِ جاده بر سرت
که اسب زین فکنده است و با سوار مرده است
بِبُر امید رَستن از دِژ بزرگِ آهنین
که مردِ آرمان تو در این حصارِ مرده است
چه انتظارِ مبهمی از این سپیده می‌کشی
سحر شبِ سیه شده است وانتظار مرده است

به آینه بگو که نَستُرد زچهره زنگِ غم
که رنگ و رو زچهره رفته آن نگار مرده است
جوانه! با هوایِ سردِ این خزانِ دون بساز
که ابرها سِترونند و نو بهار مرده است
شب سیه چو اهرمن گشوده بال بر فلک
به روزها خبر دهید، روزگار مرده است
گرفته آل معاویه امان ز خلقِ بی پناه
علی عِنان کشیده است و ذوالفقار مرده است

بگو به " ساقی " آن رفیق روزهای بی‌کسی
بزن به سنگ جام می که جامدار مرده

                         سیروس فتاحی - س.ساقی
۰ ۰

پیاله ی عطش




پیاله‌یِ عَطش . . .


تو آن چکیده‌یِ مِهری زچشمِ من جاری
تو چاره چاره امیدی به وقتِ ناچاری
پیاله‌یِ عَطَشی خوش‌گوار وسُکرآور
شراب خانه نشینی به گاهِ هوشیاری
دلم گرفته خدا را از این سیاهیِ کور
بیا به بوسه‌ام امشب برای‌ِ دلداری

اگر که باد بدستم نبود می‌گفتم
تمامِ خاطره ها را به باد بسپاری
چرا هماره زسر تا به پایِ تو غزل است
هرآنچه من بنویسم همیشه تکراری
به پایِ من بنویسید جنون مجنون را
سکوتِ سنگیِ لیلی به پایِ او آری

نه می‌روی نه می‌آئی نه می‌کنی یادم
رسیده کارِ تو دیگر به مردم آزاری
دمی به خُمره بزن آفتابِ کهنه بنوش
اگر به سینه چو"ساقی" غمی کُهن داری

                 سیروس فتاحی - س.ساقی
۰ ۰