مجذور درد

قرار است در این مجال اندک شاهد بی قراری های گاه و بیگاه من باشید.دعوتید به جرعه ای غزل در سایه سار مهر و طراوت واعتراض

مجذور درد




مجذور درد . . .
 
چو گِِردابی که دردش را درون سینه می‌ریزد
من آن مَجذور دردم کز دلم آئینه می‌ریزد
بیا ای آفتابِ خفته در خونِ سحرگاهان
که از چشم ِشب قُطبی هزاران کینه می‌ریزد
گرفتم آتشِ بُهتان نگیرد بر سیاووشان
از این سودایِ سودابه غمی دیرینه می‌ریزد
نه‌اشک‌است این‌که می‌ریزدبه‌خاک تَهمتن.هرشب
که خونِ سرخِ سهراب از دلِ تهمینه می‌ریزد
 
فدایِ پایِ آن مردِ هزار آئینه یِ دردم
که از دستانِ پردردش هزاران پینه می‌ریزد
 
تمام روزمان جمعه است شبهامان همه یلدا
به دل ما را غم و دلتنگی از آدینه می‌ریزد
فریبِ خُمره هایِ زَر مخور کین دلفریب پَست
به رغمِ قاب زرین سکه یِ سیمینه می‌ریزد
چه‌سان‌باورکنم‌ساقی‌که صبحِ صادق‌است این شب
چو از جامِ سحر گاهش میِ دوشینه می‌ریزد 
            
                سیروس فتاحی - س.ساقی
۰ ۰
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بلاگ 9 ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.