
سرمایه ی ناز . . .
به هوایِ تو در این کارگهِ شُعبده باز
حیله ها می کنم ای چشمِ تو سرمایهِ ناز
زلف بگشا و مَکن شکوه ز شب هایِ سیاه
که دراز است بیا آخرِ این قصه دراز
خاطر از کینه تهی دار که این خلوتِ انس
جایگاهِ ملکوت است نه ایجاز و مجاز
تا از این دست کندعشوه به زلفِ تو نسیم
نه مرا رویِ نیاز است و نه سودایِ نماز
سر و دستی اگر آن لولیِ شیرین حرکات
برفشاند، شکند رونق این سوز و گداز
لاله یِ خِرقه بسر سوخته داند که زمان
می گشاید ز سویدایِ زمین پرده یِ راز
ای صدایِ تو سکوتِ تپشِ پنجره ها
با هیاهویِ ملال آورِ این بیشه بساز
می رسند از مَدَدِ باده ی مستوره به هم
« ساقیا » دستِ من و دامنِ اعجازِ تو باز
سیروس فتاحی - س.ساقی
- پنجشنبه ۱۵ خرداد ۰۴ ۱۵:۰۹ ۲۰ بازديد
- ۰ نظر